پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - داستان جنگل و ميرزا كوچك خان - لیمودهی رضا

داستان جنگل و ميرزا كوچك خان
لیمودهی رضا

پيرامون نهضت جنگل و شخصيت ميرزا كوچك جنگلى تاكنون كتاب‌هاى بسيارى نوشته شده ، كه از زاويه ى ديد تاريخ و تحليل اسناد به آن نهضت و بارزترين شخصيت آن پرداخته‌اند. در كنار كتاب‌هاى تاريخى چند كتاب نيز در قالب رمان و داستان به چشم مى‌آيند. اين آثار داستانى معدود بنابر سنت رايج داستان نويسى ايران، نيم نگاهى به الگوهاى كلاسيك خارجى در زمينه‌ى رمان تاريخى به ويژه رئاليسم سوسياليستى دارند اما در برآيند نهايى نتوانسته‌اند در چارچوب مؤلفه‌هاى رمان تاريخى اثرى شايان اعتنا و برجسته را به سامان برسانند.
در رمان‌هاى تاريخىِ شخصيت محور با تمركز بر فراز و نشيب و روند حوادث زندگى قهرمان داستان، واقعه‌اى تاريخى بازكاوى مى‌شود و با چينش آدم‌هاى فرعى و طرح حوادث فرعى و شرح و توصيف جغرافياى وقايع ماجرايى تاريخى در قاب اثرى داستانى ماندگار مى‌شود. اما رمان‌هاى مورد اشاره‌ى ما نه در پردازش شخصيت‌ها - به خصوص شخصيت فرهمند ميرزا كوچك خان موفق بوده‌اند نه در ارائه‌ى تصويرى در يادماندنى از آن واقعه ى بزرگ. اين آثار به طور عمده از نگاه‌هاى جزمى‌نگر ايدئولوژيك رنج مى‌برد كه سايه‌ى سنگين آن را مى‌توان به طور مشخص در دو محور تحريف تاريخ و تحريف شخصيت‌ها ديد.
اما تصويرى دقيق‌تر از تاريخ و رمان؛ در اواخر قرن نوزدهم ميلادى اوايل قرن بيستم، گيلان دروازه‌ى اروپا به ايران بود و آمد و شدهاى تجارى و فرهنگى و سياسى به اروپا از جمله روسيه‌ى تزارى از اين ناحيه صورت مى‌پذيرفت؛ روسيه‌ى تزارى كه در اين سال‌ها در رهگذر انقلابى سوسياليستى به اتحاد جماهير سوسياليستى شوروى تغيير نام مى‌يافت. ارتباط تاريخى و ريشه‌دار با بخش مهمى از شوروى - يعنى پاره‌هاى جدا شده از ايران بزرگ - موجب آن شد تا نهضت جنگل - عليرغم پافشارى براسلام و ايران - به لبخندهاى مرموز وارثان تزار اعتماد كند اما به شهادت اسناد فراوان تاريخى همين اعتماد يكى از زمينه‌هاى اصلى ناكامى نهضت جنگل را رقم زد و به دنبال عهدشكنى ناجوانمردانه‌ى رفقاى سوسياليست در شوروى و هم پيوندان آنان در درون نهضت ضربه‌ى سنگينى بر ميرزا كوچك و ياران وارد آمد. و پرچمدار اميدى بزرگ در خاك و خون خفت تا استبداد نوپاى پهلوى از جنگ كابوسى بزرگ رهايى يابد و قامت افرازد.
با چنين پيش زمينه‌اى، اين را به حساب طنز تاريخ بايد گذاشت كه بخش عمده‌اى از آثار ادبى مرتبط با نهضت جنگل و شخصيت ميرزا به دست كسانى قلمى شده كه دل سپرده ى اردوگاه شوروى بوده‌اند.
»دختر رعيت« (١٣٣١) شاخص‌ترين اثر داستانى محمود اعتماد زاده (م ٠ا. به آذين) است كه گوشه هايى از نهضت جنگل را در بستر داستانى محلى (روستايى) به تصوير مى‌كشد. به آذين اين زمان را در چارچوب سبك محبوب خود يعنى رئاليسم سوسياليستى به رشته‌ى تحرير در مى‌آورد، در چشم‌اندازى كه بر مبناى تضاد طبقاتى ارباب و رعيت شكل مى‌گيرد و در گريزهاى گاه و بى‌گاهش به مناسبات اجتماعى به تبعيت از موج مرسوم آن سال‌ها طبقه‌ى روحانى را هم كيسه و هم دست بازارى‌هاى ظاهرالصلاح زالو صفت نشان مى‌دهد و در لابه‌لاى روايت‌ها از فضاى سياسى جامعه طرح‌هايى مى‌دهد كه از شعله‌ور شدن قيام جنگل ملتهب است. او با دستمايه قراردادن خاطره‌هاى كودكى، خطوطى از خرده فرهنگ شمالى - از آداب و سنن اجتماعى و خانوادگى - را برجسته مى‌كند اما در روايت نهضت جنگل به دليل تعلقات و تعصبات حزبى، تاريخ را به نفع ايدئولوژى مصادره كرده و تصويرى وارونه از شخصيت ميرزا كوچك‌خان ارائه مى‌دهد. او با ساختن دوگانه‌ى موهومى به نام گروه جنگل و گروه انقلاب، رفقاى هم فكرش را گروه انقلاب گيلان مى‌خواند كه احسان الله خان، خالوقربان و حيدر عمواوغلى سردمدار آن بوده، در مقابل اينان ميرزا كوچك و ياران اش را به عنوان گروه جنگل قرار مى‌دهد. به آذين ميرزا كوچك را قدرت‌طلب، سست پيمان و عهدشكن و فرارى از انقلاب مى‌خواند و آن سه رفيق را تا مرتبت رهبران پاكباخته و شهيد يك انقلاب خونين برمى‌كشد كه دورانديشى و قاطعيت انقلابى‌شان با خيانت ميرزا كوچك درهم شكسته شد: ».. نزديك پل چمارسرا به گروهى تفنگدار برخوردند اينان سربازان كرد بودند كه با ميرزا به انقلاب پيوسته بودند و، پس از فرار او به جنگل، همچنان به انقلاب وفادار مانده بودند...« (دفتر رعيت / ص ١١٢)(١)
»خيانت ميرزا« مضمونى است ساخته و پرداخته‌ى اسلاف به آذين كه اخلاف وى نيز به آن شاخ و بال فراوان داده‌اند و در كتاب‌ها و نوشته‌هاى پرشمارى كه در ايران و شوروى به چاپ رسيده از ان سخن رفته است. فى المثل »شاهين ابراهيم اف« يكى از اعضاى گروه ٥٣ نفر ارانى در كتاب تاريخ كمونيسم ايران خود، به جنبش جنگل نيز مى‌پردازد. ابراهيم اف با نسبت دادن معاهده‌ى ١٩١٨ (١٢٩٧ شمسى) جنگليان با انگليسيان به مساعى اكثريت تاجر و زمين داركميته‌ى اتحاد اسلام، مى‌نويسد كه كوچك خان با فروكاستن خود به يك يك تداركاتچى اشغالگران انگليسى، اعتبار خود را در بين توده‌ها از دست داد [...] ابراهيم اف براى ارائه تصويرى كامل از »خيانت« كوچك خان مدعى مى‌شود كه رهبر جنگليان در ماه‌هاى حساس و پايانى جنبش نه فقط با مشيرالدوله »ليبرال« در تماس بود (كه كاملاً محتمل است«، بلكه همچنين با نخست وزير قوام نيز، كه جنبش را نابود كرد تماس داشت [...] ابراهيم اف شكست جنبش را به خصلت خرده بورژوايى و بى‌ثبات كوچك‌خان كه وى را به خيانت از پى خيانت رهنمون ساخت، و دسيسه‌هاى دشمنان جنبش، نسبت مى‌دهد - نه خطاهاى حزب كمونيست يا متحدانش...«(٢)

رمان »كوچك جنگلى« نوشته‌ى اميرحسين فردى (١٣٨٠) هشتاد سال پس از نهضت جنگل منتشر مى‌شود؛ پنجاه سال پس از »دختر رعيت«. روايت فردى در اين رمان از تاريخ روايتى است نزديك‌تر به واقعيت نهضت جنگل. حوادث رمان در فضاى رئال شكل مى‌گيرند و نويسنده با آفرينش شخصيت‌هاى غيرتاريخى چون كدخدا، مناف، مونس و نريمان در پى بسط داستان و افزودن بر جذابيت آن است. در ميان اين آدم‌ها فريمان شخصيتى پررنگ‌تر دارد. پسر كدخداست. پهلوان است و محبوب. از پدرش دل‌خوشى ندارد. براى جذب شدن به بلشويك‌ها (كمونيست‌ها) زمينه دارد:
»نريمان شكسته و خرد شده بود. از نگاه مردم، گريزان بود.
از شدت شرم و خجالت، دلش مى‌خواست زمين دهان باز مى‌كرد و او را مى‌بلعيد تا ديگر روى زمين نباشد و اهالى صنوبرسرا به او نخندند. پدرش حرمت او را نگه نداشته بود. جلوى آن همه جمعيت، چنان سيلى محكمى به گونه‌اش نواخته بود كه صداى آن تا سر ديگر صنوبر سرا رفته بود. نريمان صنوبر سرايى، پسر كداخدا، براى خودش اسم و رسمى دست و پا كرده بود؛ پهلوان بود؛ خوش اخلاق و خوش قلب بود. شايد به همين خاطر تبليغاتچى‌هاى بلشويك محلى اول به سراغ او آمدند وقاپش را دزديدند. براى اينكه او نريمان بود، نه يك جوان معمول...«(٣)
نثر فردى در اين رمان نثرى است روان با توصيف‌هايى زنده و ملموس كه عطف به فضاى رئاليستى كار - به عهد - از اغراق‌هاى شاعرانه فاصله مى‌گيرد. »كوچك جنگلى - در سى و پنج فصل نوشته شده، كوتاه بودن فصل‌ها به خوانش متن ضربآهنگى دور از اطناب و ملال مى‌دهد. در ترتيب و تدوين فصول از روند تداوم خطى حوادث تخطى شده تا داستان كششى دو چندان يابد. روايت فصل به فصل ميان شخصيت‌هاى داستانى يعنى مناف و نريمان و مونس و شخصيت‌هاى واقعى جا به جا مى‌شود، با داستانى فرعى يعنى عشق نريمان و موس - دختر مناف - به پيش مى‌رود،دو داستان تاريخى و خيالى با هم تداخل مى‌كنند و در پايان فرجامى غمبار مى‌يابند:
»مونس به تنهايى عادت كرده بود. با تنهايى همدم شده بود [...] بعد از مرگ مناف [...] كمتر از خانه بيرون مى‌رفت [...] يك روز غروب و بعد از چند ساعت حرف زدن، وقتى نجمه مى‌خواست از خانه مناف برود، بى‌اختيار به مونس گفت: »مونس، توهم پاشو برويم خانه ما، من هم مثل تو تنهايم. از وقتى كه نريمان رفته، جز تو دلم نمى‌خواهد با كسى حرف بزنم.
مونس سرخ شد و سرش را پايين انداخت[...] ته دلش راضى بود برود، اما قبول نكرد. [ص ٢٠٩]

اكنون از زاويه هايى ديگر به رمان »كوچك جنگلى« نظر مى‌كنيم. اين رمان را از چند جهت مى‌توان با »دختر رعيت« مقايسه كرد؛ اول در سبك و لحن، كوچك جنگلى همانند آن ديگر، رمانى - محلى تاريخى است. هر دو به شيوه‌ى رئاليستى نوشته شده‌اند. حتى در تحليل‌هاى طبقاتى مشابهت‌هايى دارند. هر دو با آفريدن شخصيت‌هاى داستانى و تعقيب رخدادهايى كه بر آنان مى‌گذرد، آنان را در نهضت جنگل شركت مى‌دهند و از لا به لاى روابط و كنش‌هاى آنان پرده‌هايى از آن نهضت خونين را گزارش مى‌كنند؛ از دريچه‌ى چشم شخصيت‌هاى غيرتاريخى.
به رغم چند دهه فاصله‌ى نوشتارى، نثر كوچك جنگلى لحنى همگون با دختر رعيت دارد. دختر رعيت شمالى‌تر است و ضربآهنگى سريع‌تر دارد. آشنايى ژرف نويسنده با آداب، سنن، جغرافياى وقوع داستان در فضاسازى، توصيف‌ها و حتى ديالوگ‌ها (تكيه كلام‌ها و خوش كلامى‌هاوگوشه‌ها و كنايه‌ها) اصالت بيش‌ترى دارد. واقعى‌تر و ملموس‌تر مى‌نمايد. اما كوچك جنگلى از آشنايى با فرهنگ، تاريخ و جغرافياى داستان نشان چندانى ندارد و در اندازه‌هاى توصيف توريستى و طبق معمول از گيلان متوقف مى‌شود. بخش مهمى از وقايع داستان در روستايى ناشناس به نام »صنوبرسرا« مى‌گذرد. و جغرافياى واقعى نهضت جنگل را مغفول مى‌گذارد؛ رشت، انزلى و يك دوبار يادى از كسماء و ديگر هيچ... .
رمان تاريخى وقتى در چارچوب رئاليسم نوشته مى‌شود،در حقيقت معيارهاى نقد و ارزيابى خود را نيز همانند هر اثر ديگرى باز مى‌شناساند. اين درست كه رمان تاريخى رمان است و تاريخ نيست، بايد به الزامات رمان و تخيل هنرى وفادار باشد،اما شخصيت‌ها، وقايع و مكان‌هاى داستانى و غيرتاريخى در چنين رمانى تا آنجا ارزش دارند كه به پررنگ كردن خطوط تاريخى و برجسته كردن چهره‌ى شخصيت‌هاى تاريخى و افزودن بر جذابيت، زيبايى و كششِ اصل ماجرا به كار آيند. استفاده به جااز اوصاف اقليمى نهضت و عناصر فرهنگ بومى براى رنگ‌آميزى داستان و فضاسازى در راستاى منطق رئاليستى امرى است ضرورى،كه بى شك از الزامات رمان تاريخى است. از نثر كه بگذريم، مشابهت مهم‌تر اين دو اثر، در التزام عقيدتى هر دو رمان است، البته به دو خاستگاه متفاوت ايدئولوژيك، كه در واقع فرق فارقِ آن دو نيز از همين ناحيه برمى‌خيزد. با تأكيد براين نكته كه آنچه در اين جا مورد تأمل است، تعهد و التزام رمان است نه رمان نويس و مقصود آن است كه تحميل باورها و التزام‌ها بر فضاسازى داستان ، شكلى باورناپذير يابد وگرنه بى‌ترديد هر نويسنده در اندرون ذات و لايه‌هاى نهان روح خود باورها و گرايش‌هايى دارد و هرگونه بنويسد، خواه ناخواه، اين باورها در نوشته‌اش رسوب مى‌كند. هنر نويسنده اين است كه باورها و گرايش‌هايش را درونى اثر كند و به هنرى‌ترين شكل از عهده‌ى پرداخت آن برآيد.
در برش‌هاى نقل شده از دختر رعيت ديديم كه بنابر التزام عقيدتى و سياسى نويسنده به اردوگاه سوسياليستى با تحريف تاريخى به نفع اردوگاه ايدئولوژيك شخصيتى وارونه از ميرزا كوچك خان تصويرى شود. بخوانيم:
»مهمان ميرزا كوچك خان و رهبران انقلاب عهد و پيمان بسته شد [...] ميرزا صدر كميته انقلاب معرفى شد [...] ميرزا هواى رياست مستقل به سرداشت. شايد هم هنوز با پاره‌اى از دسته‌بندى‌هاى سياسى تهران مربوط بود و از آنجا اغوا مى‌شد. به هر حال، تسبيح در دست او به صورت هواسنج سياسى درآمده بود. او در هر كارى به استخاره مى‌پرداخت و به اين بهانه در راه اجراى تصميم‌هاى كميته انقلاب مانع مى‌تراشيد. اگر هم در جلسه‌اى بإ؛ مخالفت جدى روبرو مى‌گشت، به اعتراض برمى‌خاست و باز با هزار خواهش و ناز مى‌نشست. خودخواهى و نزديك بينى او از پيشرفت كارها مى‌كاست. اما، كم و بيش، در ميان همكاران نزديك ميرزا گرايش به سوى عقايد نو ديده مى‌شد. جريان كارها به نحوى بود كه ممكن بود به زودى ميرزا وجهه خود را از دست بدهد و تنها بماند. از اين رو ميرزا، براى آن كه خود از كاروان باز نماند، خواست تا راه ببندد. به بهانه سركوب يا غيان طالش و خلخال، از راه پسيخان و فومن سرباز و مهمات به جنگل فرستاد و خود نيز شبانه بدان سوگريخت. ميرزا از آن سوى آب پسيخان، و نيروى دولتى از راه منجيل، براى خاموش كردن انقلاب زمينه مى‌چيدند...« [دختر رعيت. ص ١١٣]
اين همه صفات رذيله با بددلى هر چه تمام‌تر و برخلاف واقعيت نثار يكى ازپاك نهادترين فرزندان ايران زمين شود تا انتقام اردوگاه ايدئولوژيك از كوچك خان بزرگ گرفته شود به تقاص آن كه آن دلاور مؤمن و صادق خيانت اجنبى‌ها به ايران و اسلام را برنمى‌تابيد. در چند جاى ديگر نيز صفاتى هم‌تراز با رذايلى از اين دست سخاوتمندانه نثار ميرزا و ياران‌اش مى‌شود. رمان كوچك جنگلى گرچه از اين آفت يعنى تحريف تاريخ و تحريف شخصيت‌ها مبراست، در ضديت با رفقاى بلشويك راه افراط مى‌پيمايد. خيانت رفقا و سعى وافر آنان در بيراهه كشاندن نهضت ملى و مردمى و اسلامى جنگل به سمت و سوى جنبشى وابسته به همسايه‌ى سرخ امرى انكارناشنى است اما واقعيت اين است كه آنان - به رغم خصلت‌هاى منفى و فرجام سياه‌شان - در پيوند با نهضت به خصوص در بُعد نظامى منشأ خدماتى نيز بوده‌اند و پذيرش آنان از سوى سردار جنگل بى مقدمه و اتفاقى نبوده و ناظربه كاستى‌ها و نيازهاى درون جنبش و توانايى‌ها و تجربيات آنان بوده است.
به علاوه منطق داستان و رمان حكم مى‌كند كه نويسنده با حركت در لايه‌هاى خاكسترى آدم‌ها،داستان‌اش را باورپذير كند.به علاوه‌حتى اگر معيارهاى نقد هنرى را نيز به كنار نهيم، چنين رسم و راهى در شخصيت‌پردازى با انصاف و صداقت مسلمانى و انسان‌شناسى دينى سنخيت بيش‌ترى دارد.
اگر اثر به آذين از سوسياليزه كردن داستانى رنج مى‌برد، اسلاميزه كردنِ گهگاه به رمان كوچك جنگلى آسيب رسانده است. از باب نمونه مى‌توان به فصل سيزدهم رمان اشاره كرد كه در جريان بازديد ميرزا از ميدان مشق، گائوك آلمانى تسبيح ميرزا را در دست مى‌گيرد و به اصرار از او مى‌خواهد كه اذكار تسبيح را برايش معنا كند:
»ميرزا آهسته گفت: »عجب‌گيرى كرديم‌ها!«
گائوك به تسبيح اشاره كرد و پرسيد: »ميرزا وقتى اين دانه‌ها را اين جورى اين جورى مى‌كنيد، زير لب چه مى‌گوييد؟«
- چطور؟ نكند مى‌خواهى مسلمان بشوى؟
- به من هم ياد بده، ميرزا! دوست دارم زير لب از آن حرف‌ها بزنم.وقتى تسبيح مى‌گردانى، چه مى‌گويى؟
- هيچى؛ مى‌گويم: »الله اكبر، الحمدلله، سبحان الله« فهميدى؟
اين كارها را برو از كشيشان بپرس! من به ريزه‌كارى‌هاى دين شما وارد نيستم.
گائوك دست بردار نبود.
[...] ميرزا برگشت، به طرف گائوك آمد و دست روى شانه او گذاشت. مى‌خواست راجع به ميدان مشق چيزى به او بگويد. اما احساس كرد كه شانه گائوك زير دستش مى‌لرزد. با تعجب خم شد و به صورت او نگاه كرد. ديد گائوك زير لب ذكر مى‌گويد...«[كوچك جنگلى، ص ٧٧]
باز به فصل بيست و ششم اشاره مى‌كنيم كه در آن مناف به دست سربازان احسان الله خان كشته مى‌شود. تصنع در پرداخت حادثه و ديالوگ‌ها در مواجهه با مناف مشهود است.
»صداى اذان مناف همه را متوجه او كرد. مردم مى‌دانستند كه او طبق عادت هميشگى‌اش عمل مى‌كند. اما ناگهان يكى از آن ميان با هيجان فرياد كشيد: رفقا، نخنديد! اين يك توطئه است. اين صداى ارتجاع است كه مى‌خواهد اتحاد ما را به هم بزند. دريده باد گلوى ارتجاع!« و ديگرى فرياد زد: »جويده باد خرخره ارتجاع!«
- خاموش باد صداى‌ارتجاع
[...] هركس از راه مى‌رسيد، با تفنگ يا با لگد، ضربه‌اى به مناف مى‌زد و مى‌رفت. مناف سرش را ميان بازوهايش پنهان كرد. يكى فرياد كشيد.
»بايد اعدامش كرد!«
و ديگران، كه گويا كليد معما را پيدا كرده بودند، با وى همصدا شدند.
- درود بر تو، رفيق! اعدام كنيم!
- ارتجاع را به دار بياويزيم!
- سرمايه دارها را به دريا بريزيم![ص ١٦٨]
از زاويه‌اى ديگر نيز به اين رمان نظر مى‌كنيم؛ در مقايسه با سريال كوچك جنگلى (به كارگردانى بهروز افخمى)، كارى به اين نداريم كه آيا افخمى وارث فيلمنامه‌ى دكوپاژ شده‌ى ناصر تقوايى است كه در كنار فيلمسازى دستى توانا در قصه نويسى دارد، يا آن كه فيلمنامه‌ى سريال را خود ساخته و پرداخته است؟
شباهت‌هاى آن سريال و اين رمان نيز جالب توجه است؛ فصول آغازين و واپسين هر دو يكى است، روند حوادث و نوع شخصيت‌پردازى و حتى ديدگاه و جهت‌گيرى فكرى و سياسى هر دو يكى است.
توصيف‌هاى مقدماتى هر فصل رمان كه ر حكم وروديه و مدخلِ فصل‌هاست، در ارتباط با شخصيت‌هاى تاريخى نهضت همانندى بسيار دارد. بخشى از نقايص سريال از جمله عدم اتكا بر تحقيق مبسوط، عدم پرداخت دقيق شخصيت سردار جنگل، تأثيرپذيرى از اقوال سست ونامستند از جمله ترديدهاى متناوب ميرزا در جريان مبارزه و عدم آشنايى با جغرافياى نهضت و فرهنگ گيلان درباره‌ى اين رمان نيز صادق است.
مثلاً مى‌توان به ساختن ماجرايى براى انصراف ذهنى و روحى ميرزا كوچك‌خان از ادامه‌ى مبارزه در اين كتاب و آن فيلم توجه كرد؛ در سريال كوچك جنگلى وقتى ميرزا در يكى از روزهاى سرد و بحرانى جنبش بر تپه‌هاى ماسوله قدم مى‌زند، با پيرمردى روستايى ؛تكيده و نحيف مواجه مى‌شود كه ميرزا را به خاطر مبارزه و كشته شدن مردم به باد ملامت مى‌گيرد. در اين رمان نيز در موج سرما و خستگى و گرسنگى در دره‌اى مه‌زده در حوالى يك روستا اين نقش بر عهده‌ى زنى روستايى نهاده شده كه دست دخترك سه چهارساله‌اى را گرفته و او را به دنبال خود مى‌كشد:
»زن سيلى محكمى به صورت او [دخترك] نواخت و بر سرش داد كشيد: »آى مرگ!«
و دوباره رو به تازه واردان برگرداند.
- گفتم كدامتان ميرزا كوچك هستيد!
اين بار ميرزا با ملايمت گفت: »ميرزا كوچك من هستم، خواهر. چه مى‌خواهى؟
زن وقتى ميرزا را شناخت، نگاه كينه‌جويانه‌اى توأم با بيزارى به او انداخت.
سپس دست دختر را محكم كشيد و او را جلوى پاى ميرزا پرت كرد.
- بيا! خودت جوابش را بده! من ديگر خسته شدم.
[...]
بعد از مدتى خاك بر سرپاشيدن بلند شد و رو به روى ميرزا ايستاد.
- بس نيست ديگر؟ سير نشدى از اين همه خون؟ كى مى‌خواهى دست از سر ما بردارى؟ چرا نمى‌گذارى با بدبختى‌هاى خودمان بسوزيم و بسازيم؟ ما نه تو را مى‌خواهيم، نه بلشويك‌ها را مى‌خواهيم. نه شاه و قزاق‌هايش را مى‌خواهيم. هيچ كدامتان را نمى‌خواهيم. فقط راحتمان بگذاريد...![ص ٢١٧]
واكنش ميرزا در سريال به اعتراض دردناك پيرمرد ترديد است و به انديشه رفتن، اما در رمان همين اعتراض كار را تمام مى‌كند و ميرزا دگرگون مى‌شود:
».. ميرزا با سرعت از جا بلند شد. همه ساكت بودند. ميرزا لبخندى زد و سكوت را شكست.
- همه شنيديد كه آن زن چه گفت: اگر ما براى آزاى و سعادت اين مردم مبارزه مى‌كنيم، حرف آنها همين است كه از زبان اين زن بيوه شنيديد. خسته شده‌اند ديگر!
يكى از مجاهدان كه روى اسب نشسته بود و گردن حيوان را نوازش مى‌كرد، گفت: »سردار، حرف‌هايت بوى نااميدى مى‌دهد. درست فهميدم؟ [ص ٢١٩]
گفتگويى در مى‌گيرد و در نهايت گفت‌وگو، ميرزا به اينجا مى‌رسد كه فقط يك راه حل مى‌ماند:
»... و آن راه اين است كه همين جا از يكديگر جدا بشويم و هركس به دنبال سرنوشت خود برود.... [ص ٢٢١]
فيلمنامه سريال كوچك جنگلى در مجموع روندى منطقى‌تر و باورپذيرتر داشت. و به معرفى شخصيت‌هاى پيرامون ميرزا از جمله دكتر حشمت، حاج احمد كسمايى و عقبه‌ى تشكيلاتى نهضت جنگل وهيأت اتحاد اسلام عنايت بيش‌ترى داشت. درنگ داستان سريال بر چهره‌ى ميرزا سبب آن نشده بود كه آدم‌هاى اطراف او آن قدر كم‌رنگ و سايه‌وار شوند كه تقريباً حضور و ظهورى نداشته باشند و به چشم نيايند. تنها شخصيت خاكسترى رمان - چنان كه اشاره شد - نريمان پسر كدخداست كه بخشى از داستان رمان را نيز كنش‌هاى متقابل اوبه دختر مورد علاقه‌اش يعنى مونس پيش مى‌برد؛ نريمانى كه به روايت رمان از سر دهن كجى به كدخدا ابتدا بلشويك مى‌شود و در روند داستان متحول مى‌شود و به ياران ميرزا مى‌پيوندد؛در راهى ناتمام و عشقى بى‌فرجام.

پانوشت‌ها:
١. دختر رعيت، م.ا.به آذين، تهران، دنياى‌نو،بهار ٨٤.
٢. ميلاد زخم، دكتر خسروشاكرى، ترجمه شهريار خواجيان، تهران،اختران، ١٣٨٦، ص ٤٦٢.
٣. كوچك جنگلى، اميرحسين فردى، تهران، قديانى، ١٣٨٠، ص ١٩٣.